از پشت شیشه قدی و بزرگ کتابخانه، زمین بازی بچه های مدرسه به چشم میخورد. کتاب را رها میکند و محو تماشای آنها میشود. بچه های سرحال و شاداب با لباس های خوش رنگشان میان سرسبزی درختان و آبی آسمان، چه تابلوی زیبایی ..
تقویم را باز میکند، فردا 20 سپتامبر، روزجهانی کودک در آلمان.
از پشت شیشه کوچک و خاک گرفته مغازه، محو تماشای بچه ها شده. بچه ها با پاهای برهنه تو خاکها، جویهای پر از لجن کوچه های سلطان آباد، سرگرم بازی هستند.
مقداری آب نبات میخرد و از مغازه بیرون میآید و رو به همکارش (دوستش) میکند و میگوید: میدونی امروز روزجهانی کودک است؟
آره میدونم، خوب دوباره چه نقشه ای داری؟ هر نقشه ای داری بگذار برای بعد، در ضمن توی این بیغوله روزجهانی کودک مفهومی نداره و ادامه میده: ما برای کار دیگری اینجا آمده ایم، یادت رفته؟ کار تحقیق، مربوط به صندوقهای تعاونی خودگردان زنان، یادت نره. آب نبات ها را لطفا بگذار توی کیفت و بچه ها رو هم فعلا فراموش کن. مراقب باش جلب توجه نکنی، چون مجوز دولتی نداریم و گرنه کارمان نیمه تمام میماند و هزار و یک دردسر.
خنده ام میگیره «آب نباتها» انگار که از مواد منفجره حرف میزنه! البته بهش حق میدم. توی این مملکت هر حرکتی که باب طبع عالی جنابان نباشد، حکم مواد منفجره را دارد.
کوچه به کوچه میرویم، در بهت و سکوت. واقعا اینجا بیغوله است، به معنای واقعی بیغوله است. بی هیچ امکانات شهری حتا روستایی.
به بچه ها میرسیم. روی خاکها نشستند و بازی میکنند. به طرفشان میرویم.
- کوچولو، کلاس اولی؟
- کوچولو نیستم، کلاس اول هم نیستم، مهرماه میرم کلاس سوم.
- میپرسم میدونی امروز چه روزیه؟
- آره، یکشنبه است.
- میگم آره یکشنبه است، روزجهانی کودک!
به دوستش نگاه میکند و هر دو با شیطنت میزنن زیر خنده و میگه: خوب که چی؟ ....
انگار سیلی خورده ام، هیچ نمیگویم. دستم را به طرفشان دراز میکنم. آب نباتها را بر میدارند، میخندند و دور میشوند. دوستم زیر چشمی نگاهم میکند. نگاهم را از او میگیرم.
میگوید: برویم، دیر میشود...
براه میفتیم، در راه نا امیدانه با خود تکرار میکنم: خوب که چی؟ راستی که چی؟ در سلطان آباد(شهرکی در حاشیه تهران)، میان فقر و نکبت با بچه های گرسنه و پابرهنه؛ روز جهانی کودک ......!
در سرزمینی که کودکانش گرسنه بخواب میروند،
بجای مدرسه رفتن به کوچه ها و خیابانها رانده میشوند،
در سرزمینی که دفاع از حقوق کودکان جرم محسوب میشود،
و در سرزمینی که کودکانش اعدام میشوند .........
برمیگردم، نگاه میکنم،
بچه ها همچنان در کوچه ها پرسه میزنند و بروی هم خاک می پاشند، یعنی بازی میکنند.
با خود زمزمه میکنم:
من کودکم
کودک خیابان های بیرحم
کوچه پس کوچه های فقر
کوره پز خانه ها
مرزهای قاچاق
چه معصومانه می بلعم خوراک افیون را
چه معصومانه جان میدهم
شادی را نمیشناسم، غم را با تمام تلخی اش اما ...
من سالخورده ترین سالخوردگانم
با دستانی لرزان، پوستی چروکیده
گرسنه به خواب میروم
گرسنه بر میخیزم
رویارویم تکه نانی ست
در کوله بار هیچ ندارم
جز اندوه و پریشانی
روزگارم تیره است
بسان تیرگی روزگار میهنم
در کوچه ها کولیم میخوانند
کولیان بی سرزمینند
من ، اما سرزمینی دارم به غایت فراخ و پر نعمت
با تهیدستانی بی شمار
پرسه میزنم در کوچه ها
در دستی فال و دستی پرنده
بی فال و بی پرنده
چه بی سرنوشتم
در سرزمین آفتاب
در سایه مانده ام، سبز نمیشوم، گل نمیدهم
در سرزمین آفتاب
هرگز! هرگز! آفتابی بر من نتابید
میچرخم میخوانم
در دستی فال و دستی پرنده
آواز برباد رفته کودکیم را ..
آی خورشید خانم آفتاب کن
آی خورشید خانم آفتاب کن